دیدار در شب

 

باران قصد بند آمدن نداشت. سه روز بود که چشمهایش را روی هم نگذاشته بود. پیش

خودش به حرفهایی که می خواست با او در میان بگذارد می اندیشید هی پیش خودش

حرفها را تکرار می کرد و هی از او جواب می گرفت در خیالش با او می خندید، گریه

می کرد و در آغوشش آرام می گرفت.

مثل دیوانه ها در این نیمه شب میان اتوبان گاز می داد می خواست هر طور شده خودش

را به او برساند باید با او صحبت می کرد آرامشش به هم ریخته بود ماهها بود که حس

خوبی نداشت و سنگینی فضای بین خودش و او را نمی توانست تحمل کند با کسی هم

حرف نمی زد و این بیشتر اذیتش می کرد چون سالها بود که در اثر نمرینهای زیاد یاد

گرفته بود از پنهان کردن احساساتش و اندیشه اش خودداری کند کار آسانی نبود ولی

اعتقاد داشت آنچه که انجام می دهد از نگاه خودش درست است و باید پایش بایستد.

باران اجازه نمی داد که تابلو ها را درست ببیند و فکر و خیال هم مزید بر علت شد تا راه

را گم کند شاید چیزی حدود یکساعت چرخید تا دوباره در مسیر خانه ی او قرار گرفت

دیگر راه زیادی  نمانده بود و دلش شدید به تاپ تاپ افتاده بود دلهره امانش را بریده بود.

در خیابان که پیچید سرعتش را کم کرد و چشم به پلاکها دوخت تا خانه را پیدا کند. جلوی

خانه که رسید اول شک کرد که همینجاست یا نه؟

ماشیتش را پارک کرد و در  تاریکی پیاده شد و به طرف ساختمان رفت نگاه روی زنگها

انداخت و اسم او را روی یکی از زنگها دید حالا مطمئن بود که درست آمده است سریع به

طرف ماشینش برگشت خیس شده بود و سردش بود اما یکدفعه ماشین را روشن کرد تا

برگردد پشیمان شد با دودلی تلفن دستی اش را برداشت تا به او زنگ بزند و بگوید در

راه است و می آید اما او مثل همیشه جواب تلفنش را نداد می دانست که او در خانه است

چراغ روشن بود برایش پیامی گذاشت و گوشی را قطع کرد و به پنجره خیره شد لحظه ای

کوتاه او پشت پنجره آمد و پنجره را باز کرد پیش خودش گفت در این هوای سرد .. خب

حتمن می خواهد سیگاری بکشد چراغ خاموش شد سریع به خودش گفت بی فایده است

خوابش می آید و الان نمی شود با او حرف زد چراغ دوباره روشن شد داشت دیوانه

می شد دلهره لحظه ای او را رها نمی کرد تصمیم گرفت همانجا در ماشینش بماند تا

صبح شود چون خیلی دیروقت بود و می ترسید در جاده برگردد و هتلی هم نمی توانست

در آن ساعت شب پیدا کند باران خیلی تندتر از قبل شد یکدفعه درب ماشین را باز کرد و

پیاده شد تا جلوی خانه دوید دستش را روی زنگ برد ولی نمی توانست تصمیم بگیرد

زنگ را فشار دهد یا نه! در فکر بود که یکدفعه زن و مردی از ساختمان خارج شدند به

آنها سلامی کرد و بلافاصله به داخل ساختمان رفت.

در راه پله ها ایستاد بعد یواش یواش پله ها را به آرامی بالا رفت و پشت درب آپارتمان او

گوشش را به در چسباند هیچ صدایی نمی شنید کمی دقت کرد انگار با کسی حرف می زند

نکند مهمان دارد؟ شاید هم با خودش حرف می زند صدای نفسهایش نمی گذاشت خوب

بشنود که پشت در چه کسی با اوحرف می زند. دستش را روی دهان و بینی خودش

گذاشت و گوشش را سفت به در چسباند ناگهان در باز شد خودش را سریع کنار کشید و

ترسید امّا کسی بیرون نیامد از لای در دید که چراغی روشن است اما ....

یواشکی وارد آپارتمان شد فکر کرد کسی در خانه نیست! به اینور و آنور نگاه کرد در

تاریکی اتاق خواب او را دید که روی تخت خوابیده است با همان پیژامه ای که از او

می شناخت. سعی کرد خیلی آرام باشد تا او بیدار نشود به اتاقش سر کشید با دقت به

کتابهایش در کتابخانه نگاه کرد تنها چیزی بود که توجهش را جلب کرد بعد دید از پنجره

نیمه باز باران به پرده ها می زند جلو رفت و آن را بست چشمش به دو گلدان کوچک

پشت پنجره آفتاد که التماس آب می کردند یواشی به آشپزخانه رفت و کمی آب آورد و

پایشان ریخت او هنوز خواب بود.

در اتاق کمدی بود که بالایش کلی چیز قرار گرفته بود ولی جعبه ای سفید درست مثل

جعبه های خودش در خانه توجهش را جلب کرد. پیش خودش گفت جای این جعبه اینجا

نیست یکدفعه به ذهنش خطور کرد تا کمی آنجا را مرتب کند اما به خودش گفت نه اگر

بیدار شود متوجه می شود که من اینجا بوده ام این بود که دست به هیچ چیزی نزد حتی به

غباری که روی کتابخانه بود.

شدیدن سردش شده بود و آب از موهایش می چکید به داخل حمام رفت حوله دستشویی را

برداشت و دور مو هایش پیچید و به اتاق برگشت کمی روی کاناپه نشست و به اطرافش

خیره شد زندگی بسیار ساده ای داشت پیش خودش گفت شاید به خاطر زندگی ساده اش

است که نمی خواهد من اینجا بیایم! برایش اصلن مهم نبود و به خودش گفت مگر مرا

نمی شناسد؟ دلش سیگاری می خواست اما نمی شد سیگار روشن کند چون مطمئن بود با

بوی سیگار او را بیدار می کند.

احساس خستگی داشت و هنوز سردش بود پاورچین پاورچین به اناق خواب رفت و لب

تخت نشست و او را در تاریکی نگاه و در دلش ستایش می کرد. مثل کودکی در خوابی

عمیق بود آرام صورت خود را به صورت او نزدیک کرد گرمی نفسهایش را روی پوست

صورتش حس می کرد و لذت می برد دلش می خواست او را ببوسد اما می ترسید بیدار

شود این بود که سعی می کرد طاقت بیاورد. سردش بود و می لرزید ارام لحاف او را

کنار زد و پیشش دراز کشید دستش را آرام باز کرد و سرش را روی سینه ی او گذاشت

هنوز خواب بود صدای قلبش را می شنید که آرام می زد بی اختیار لبش را روی سینه ی

او چسباند و شروع به بوسیدن کرد او هنوز در خواب بود ولی حلقه ی دستانش تنگتر شد.

دلهره امانش نمی داد حالا دیگر نمی توانست تکان بخورد مبادا که او بیدار شود! اما از

طرف دیگر بسیار برایش لذتبخش بود که در آغوش او لمیده است. پیش خودش فکر

می کرد چه خواب سنگینی دارد شاید دزد بیاید همه چی را ببرد این که اصلن بیدار

نمی شود! با خودش دوباره گفت شاید قرص خواب خورده شاید هم مشروب نوشیده شاید

هم چیزی کشیده است؟ حالا زیاد فرقی نمی کند مهم این است که بیدار نمی شود! دستش را

دور کمر او گذاشت و صورتش را به صورت او چسباند بعد آرام لبهایش را روی لبهای

او گذاشت و یکباره او تکانی به خود داد و شروع به بوسیدن لبهایش کرد دلش هری

ریخت پایین امّا نه او خواب بود و در خواب او را می بوسید، بدش نیامد با جان و دل

جواب بوسه اش را داد سعی کرد حین بوسیدن لباسش را در بیاورد و دگمه های پیراهن او

را هم باز کند زیاد طول نکشید که خود را برهنه در آغوش او یافت او هنوز خواب بود

دیگر برایش مهم نبود که بیدار شود یا نشود شروع به عشق بازی با او کرد او هم گویی

بیدار است فقط چشمهایش بسته است و حرف نمی زند صدای نفسهایش تندتر می شدند.

نمی داند چه مدت طول کشید و او خواب بود یا بیدار ولی می داند که بعد از سه روز، به

خوابی عمیق فرو رفت. وقتی چشمهایش را باز کرد هوا روشن شده بود و هر دو برهنه

زیر لحاف بودند دلهره دوباره امانش نداد یواشی بلند شد و لباسهایش را از روی زمین

جمع کرد و به اناق نشیمن رفت و تندی آنها را پوشید و خودش را آماده رفتن کرد.  یادش

آمد که به او زنگ زده بود و او جوابش را نداده بود پشت میز تحریر او نشست و از

همانجا برایش ایمیلی نوشت و فرستاد.

"عزیزم من کلی در اتوبان چرخیدم و راه را گم کردم الان در هتلی هستم و خیلی هم خسته

ام و باید بخوابم لطفن از خواب بیدار شدی به دیدنم بیا، دوستت دارم و می بوسمت. "

کیفش را برداشت و خواست از درب خانه بیرون بیاید که  دوباره به سمت اتاق خواب

برگشت یک تار مو از میان موهایش بیرون کشید و روی بالش گذاشت. او را بوسید و

دوباره به سمت در رفت و از آپارتمان خارج شد. با عجله  سوار ماشینش شد و حرکت

کرد.

در آپارتمان او غلتی دیگر در رختخوابش زد و لحاف را به خود چسباند گوشه ی چشمش

را باز کرد و نگاهی به ساعت انداخت چشمهایش را مالید و با گیجی در رختخوابش بلند

شد، دستی به تن برهنه ی خود کشید و به طرف حمام رفت تا دوشی بگیرد. بیست دقیقه

بعد به اتاقش برگشت و به اینطرف و آنطرف چرخید دنبال چیزی بود شاید نشانی اما هیچ

چیزی پیدا نکرد. به سمت پنجره ها رفت و آنها را باز کرد تا کمی هوای تازه به خانه بیاید

نگاهی به گلدانها انداخت و به طرف اتاق خوابش رفت لحافش را تکان داد بالشها را مرتب

کرد و روتختی را پهن کرد در آشپزخانه قهوه ای برای خودش درست کرد و سپس با یک

لیوان قهوه ی تلخ و سیاه به اتاق برگشت پشت میزش نشست و ایمیلهایش را باز کرد

اول ایمیل او را خواند و بعد ایمیلهای دیگر را  ...

او در جاده با سرعت به سمت شهرش می رفت و می دانست که او هنوز هم خواب است

برایش نوشته بود که بیدار شدی به دیدنم بیا.

 

هامبورگ، مای 2010