Get Adobe Flash player

 


 

 

 

یادداشتهای روزانه

Youtube Gallery - Free Version

 

 

ناتمام تمام می شوی!


اینجا که می رسی

از  چشمهای انتظار گذر کن

در میان اتفاق، حاشیه را هاشور بزن

روی خطوط واژه ها را بخندان

با حواس پرنده بازی نکن

برایش دانه نریز

کمی چرخ دور اتاق، دور حیاط

دور سرگیجه های ِ مست و ملنگ بزن

کمی با قلمهای رنگ وُ وارنگ

بیجا را جابجا خط بزن!

بعد

به چین ها، به چون ها

به دستهای دراز، روی دیوارهای خواب

به پاهای هرز، روی گلهای لمیده بر خیال

کمی نگاه کن!

فقط کمی!

گاه بوی حرفهای ریا

از رازها گذشته، به تکرار می رسد

چقدر بگویم دوست ندارم!

نه نمی خواهم روز مرگم، چکه چکه اشک بریزی

دانه دانه روی لبهایم بوسه ی وداع بنشانی

روی تابوتی را که ندارم با گل آذین کنی!

آری، بیا امروز که هستم

کنار باغچه با من کمی بخند

سیر نگاهم کن

در آغوشم بگیر

زیر همین آفتاب داغ مرا ببوس!

با من همخوابه شو!

نه ه ه

می دانم مردان ما از قبیله ی آشوبند

به بند سنت گرفتار

گوشهایتان، همیشه کر

لبهایتان، همیشه لال

و

چشمهای حریصتان همیشه غرق خواب!

و

تو مدام زخم می زنی

و

اسب سپید بی زین ِ من

چه تیز میان میدان می دود

چه زخمهایم بوی افتخار می دهند

حالا روی خطوط همین دفتر

لابلای نت های آبی، روی موجی بلند می خوانم:

چرا در گورها خفته اید؟

چرا فریب گورکن را خورده اید؟

از عمق این شب سیاه باید پرید!

از این گودال باید بیرون خزید!

حالا دوباره از نو

اینجا که می رسی

از  چشمهای انتظار گذر کن

در میان اتفاق، حاشیه را هاشور بزن

روی خطوط واژه ها را بخندان

کمی پایین تر نوشته ام، بخوان

تو نیز ناتمام تمام می شوی!

 

 

هامبورگ، 25 ژانویه 2012